مرابه خاک بسپارید
اگر که چشمهای من آتش نمی زند به جان خسته تان
اگر که از دستم
هزار شعر و غزل ازتبار غصه و آشفتگی نمی روید
اگر کسی سخن از زخم های شانه ام نمی گوید
اگربه پاهایم
نشان صد هزار تاول نیست
منم همان تفاله ی زنده
ای شما که پربارید!
مرا کنار نخل ها به خاک بسپارید...
نگاه تو خوب است
نگاه تو
تکرار لذت هایی ست که نچشیده ام
تکرار لحظه هایی
که نفهمیده ام
من هیچ گاه بلد نبودم
که چگونه شعر بگویم
برق نگاهت
مرا شاعر کرد.
چشم هایم چرک می گیرد
حتی دستانم را هم که بفشاری
دیگر عشق در من ریسه نمی رود
تو
کلمات را میان دندانهایت
جو...یده جو...یده
تف می کنی
من
به سادگی یک آب خوردن
تو را فراموش نمی کنم
وچرکت همیشه بر نگاهم می ماند...
به خدا چه
که من عاشق پسرهای کفش نارنجی شده ام
و های لایت موهایم
مرد همسایه را به وسوسه بر می دارد
حتی اگر
روی لبهایم چاقو بکشی
من باز هم پسرهای ججیپسیکینگی را خواهم بوسید
ومانتوی اندامی خواهم پوشید
شاید کسی اینجا بفهمد
من چگونه جیغ ! می کشم .
به خانه ی حقیر و کوچکم
بیا ببین کسی شبیه من
میان خانه راه می رود
کسی شبیه من
چای می خورد
وبا تمام ناز دخترانه اش
بلند گیسوان خویش را شانه می کند
کسی که مثل من
عجیب می خندد
و یا شبیه من از بیکاری
دل به آفتاب ها می بندد
شعار می دهد
ولی بیا ببین چگونه درز پنجره ها را ز ترس مرگ می گیرد
خودش که می داند
شبی میان دلهره ورنج می میرد
فلک زده ای
خسته از سوال های بی جواب پرسیدن
رها شده
میان برزخ فهمیدن و نفهمیدن
***
به خانه ام بیا
به خانه ی حقیر وکوچکم
بیا ببین
((عروسکی)) شبیه من میان خانه راه میرود!
در رنج
نفس می کشی ...
در رنج
تقلا می کنی ...
در رنج
می میری ...
در رنج
بیهوده یعنی این
پوچ یعنی این!
درگیر قافیه هاگر شدم
مرا ببخش
این ها همه
زنجیرهای کوره راه رسیدن به توست.
وگلخند های پر زمزمه ات
دستان تو
چه آرام میلرزند
ونگاهت چه مهربان می شود
در پچپچه های تنهایی من
وقتی
که به تو فکر می کنم.
نه!
اشتباه نکن!
عاشقت نیستم
فقط
((دوستت دارم)) .
بعد از بیرون رفتن با تو
گم شدن در شلوغی آدمها
درختها
و بوسه های تو
دوش گرفتن چقدر خوب است
برای پاک کردن جای انگشتان تو
از حریر نازک موهایم
دستهایم
سینه ام
برای زودودن جای لبهایت
از شقیقه ام
گونه ام
گردنم
دوش گرفتن چقدر خوب است
برای آمیختن زلالی آب
با سرخی خون من
و لذت خاطره ای
که برای همیشه فراموش می شود.
باز هم هستی
در ذهن تک تک سلولهایم
یک پیاده رو
یک کوچه
یک خیابان
یک اتوبان
چقدر مگر فاصله است؟
از من
تا تویی که در آغوش منی
ای همیشه آرام نیافته ی دور...
ولذت نگاهی
که مرا به خوابی عمیق فرا می خواند
از تو نمی برم
وتو نیز از من
این جا فقط عشق است
که رنگ فاجعه می گیرد
بیچاره من
که دوستت می داشتم
بیچاره تر تو
که دوستم نمی داشتی!
بیمار یعنی باز هم من
بیمار یعنی از این جا تا هر کجا که دلت می خواهد یک خط بکش
و آخرش را باز هم بگذار من!
وقتی که خدا مرده باشد
دیگر چه فرقی میکند
که من تو باشم
یا تو من باشی.
با بلیت های اتوبوسی
که تو
برایم گرفته ای
من نیمرو می بندم
وبه تو فکر می کنم
ونیمروی من هیچ وقت نمی سوزد
چون اجاق من همیشه کور بوده است.